ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

گوهر اصیل آدمی؛ چگونه کشف شد و چه پیامد هایی به دنبال خواهد داشت؟



محمد عالم افتخار

  گوهر اصیل آدمی؛ چگونه کشف شد و چه پیامد هایی به دنبال خواهد داشت؟

یاد داشت ها و بریده های نوشتاری که تحت این عنوان عمومی می آید؛ فشردهء کتاب علمی – فلسفی میباشد که شاید مجلدات قطوری را احتوا کند.
بنا بر سطح و ستیژ بحث؛ متإسفانه به آنعده عزیزان که مصرانه تقاضا میفرمایند؛ «ساده نویسی» کنم؛ چندان وعده و اطمینان مورد نظر شان را داده نمیتوانم.
این درست است که ما همه قلم بدستان؛ با علامات مرکب شده از همان 30 حرف الفبا و اعداد 0 تا 9 میگوئیم و می نویسیم؛ ولی بسته به اینکه چه میگوئیم و چه مینویسیم؛ «ساده نویسی» فرق میکند.
چنانکه برنامه ها و نرم افزار های کمپیوتر تقریباً تمام و کمال بر روی دو علامت 0 و1 «نوشته» و آماده و کاربردی میشوند ولی درجه ساده گی و بغرنجی آنها را اساساً تعدد و کثرت معادلات و عملیه ها... تعیین میکند نه برنامه نویس و تولید کننده.
هکذا حدوداً 30000 ژن شناخته شده در کروموزم های بشر؛ همه توسط تکرار و توالی 4 باز (ساختار قلوی میان تار های متقابل)DNA پدید شده اند ولی معلوم است که سر در آوردن از آنها حد اقل تخصص ها را ضرورت دارد.
عمده ترین مشکل خواننده و کاربر متون علمی- فلسفی؛ محدودیت جهانبینی و جهان نگری و حتی فراتر؛ هستی نگری اوست که در آن به طرز عمودی(دوران تکامل جهان مادی و حیات و بشر) نیز مطرح میباشد و نه صرفاً به طور افقی و پهنه ای در همین روز و در همین لحظه.
باز؛ توانایی ها و ظرفیت های ذهنی و روانی منجمله ذخایر کلمات و واژه ها و قدرت پردازش و به کار گیری آنها را در حد زیادی محیط اجتماعی-اقتصادی-فرهنگی که ما درآن زاد و ولد و نشو و نما کرده ایم و حدود و ثغور تعلیمات و تحصیلات و مطالعات و خود آموزی های خود ما مشخص میکند.
افغانستان یکی از عقب مانده ترین کشور های جهان (یعنی پهنهء کرهء زمین) است و این بدان معناست که مردمانی عقب نگهداشته شده در آن تشریف دارند. اینان در جوامع قومی و اتنیکی بسته ای به سر میبرند که حتی در برداشت ها و باور های مذهبی ظاهراً واحد همگانی (اسلام)؛ به یک قوام اندیشه ای و گفتمانی نرسیده اند، سواد نوشت و خوان در آن؛ دارای پائین ترین شاخص ها حتی به تناسب کشور های همجوار میباشد، سواد خوانش و برداشت مقالات و کتاب های علمی - فلسفی در شاخصی به نزدیک های صفر پهلو میزند.
البته شایان یاد آوریست که در سالیان اخیر چیزی به مصداق «انفجار اطلاعاتی و نشراتی» در رابطه به افغانستان اتفاق افتاد. به ناگهان خیلی از وسایل ارتباط جمعی چاپی و برقی صوتی و تصویری درین سرزمین زایش یافتند و پیدایش گرفتند؛ رسانه های انترنیتی و تلویزیون های ستلایتی؛ چیز هایی بودند و هستند؛ که اساساً نه بر خاسته از جریانات و قوانین زاد بوم مردم افغانستان بلکه ناشی از سیلاب و توفان انقلاب علمی – صنعتی و تجاری در سطح دنیای صنعتی شده و منقلب گشته در اروپا و امریکای شمالی میباشند و اغلب هم به انگیزه ها و محرکات غیر از آنچه افغان و باشندهء افغانستان میتواند؛ تصور کند و دریابد؛ پدید آمده اند و پدید می آیند.
صرف نظر از این ملاحظه؛ غنا و ریخت و بافت مطالب در آنها؛ بیشترینه شعاری، روزمره، سطحی و یک بعدی یا دو بعدی است؛ مقداری مواد و نگارش های بالنسبه عمیق و ذو جوانب شان عمدتاً از منابع ستندرد معینی در بیرون مرز ها؛ مقتبس میباشد. نمیخواهم این تلقی را بدهم که کار های ارزشمند محققانه و روشنگرانه وجود ندارد؛ فقط اندک است و بیشترین قلمزنان نه تنها «روزمره گی» و سرسری نویسی میکنند بلکه حتی پروای سلامت و معیاری بودن نگارش و املاء و انشای خویش را هم ندارند.
مخصوصاً سایت های انترنیتی که غالباً یک گرداننده بیشتر ندارند؛ فاقد امکانات ادیت و ویرایش و سایر ریزه کاریهای الزامی در نشرات و مطبوعات بوده؛ چار یا ناچار؛ سیاهه ها را بدون تصرف انتشار میدهند.
با همین قیاس؛ میتوان کیفیت در شبکه های آموزش و پرورش ابتدایی، متوسط، ثانوی تا عالی در داخل کشور و بخصوص در اکناف آنرا که به لحاظ کمیت رشد بالایی داشته اند؛ به سنجش گرفت. به هرحال پیشرفت ها نسبت به دوران طالبانی و پیشتر ازآن؛ چشمگیر است و مسلماً شاخص های سواد عمومی و سواد علمی – فنی تفاوت هایی به همرسانیده است .
ما اینک دارای یک کمیت بزرگ جوانان تعلیم دیده و تحصیلکرده استیم که در معادلات اجتماعی امروز و فردا میتوانند و باید نقش های بزرگ ایفا کنند؛ ولی بائیتسی جهانشناسی شان به صورت علمی و ساینتفیک از یکسو؛ و تخصص ها و مهارت های شان از سوی دیگر پیوسته آپدیت و تازه بگردد و غنا و کمال بیابد.
با تمام اینها هنوز در افغانستان از بدخشان تا بلخ و پنجشیر و پروان، تا هرات و قندهار و ننگرهار و بالاخره تا پکتیای بزرگ و هلمند و ارغنداب ... اصول و قوانین و ضوابط حاکم- محکوم قرون وسطایی و ماقبل قرون وسطایی به شیوهء شرقی (دیسپوتیزم شرقی – استبداد آسیایی) حرف اول را میزند. خوار ترین و نگونبخت ترین چیز در چنین جوامع اندیشه و اندیشیدن و اندیشه ورز میباشد؛ چرا که اندیشه با پرسش آغاز میشود و نه با تعبد و دنباله روی، مرید ـ مرشیدی، مقتدی ـ امامی، ارباب - رعیتی...!
علم؛ زمانی مقدور و میسر میگردد؛ که ذهنیت ها و باور ها مورد شک و تردید و بازنگری و تحلیل و تجزیه قرار گرفته بتواند و نهایتاً از بوته آزمایش ها و تجربه ها بگذرد.
(دیسپوتیزم شرقی – استبداد آسیایی) که با سلب عقل و عقلانیت از توده های مردم و حتی با سوادان و پیشروان و نخبه گان شان؛ تلاش نه چندان غیرمؤثر دارد که خود را در لباس اسلام و هر دیانت و مذهب رایج و مقبول در محل بیاراید؛ در افغانستان به شدید ترین و نفرت انگیزترین وجهی بر ضد اسلام و بر ضد قرآن است.
منجمله به خاطر آنکه در میان تمامی کتب دینی و عقیدتی نحلهء تک خدایی یا وحدانیت؛ قرآن؛ برجسته ترین و مصر ترین مدافع اندیشیدن و یاد گیری و خوانش و دانش میباشد و کم از کم طی سه چهار قرن یک «دوران طلایی» علم و اندیشیدن و کشف و اختراع و هنر و مدنیت را انگیزه داده و به تاریخ بشر تقدیم داشته است. ولی علی الوصف آن؛ به سخن دوستی؛ بلا فاصله و بلا واسطه "چندان کار نمیتوان کرد چرا که مردم؛ قرآن و اسلام را خوانده و دانسته که مومن نشده اند!!!"
این است که (دیسپوتیزم شرقی – استبداد آسیایی) از قرآن و اسلام و محمد...؛ فقط شمشیر و دار و رسن و کیبل و ابزار «کله کت» و «کله منار»... درست کرده اند و آنهم بدین هدف که بنی بشر تحت ساحت حکمفرمایی شان مبادا به آدم بودن و به اشرف مخلوقات بودن و به مسجود فرشتگان بودن و سایر ارزش های حقیقی یا اسطوره ای و آرمانی خویش پی ببرند و به آنها رجوع نمایند.
لذا در چنین ساحت و کشور و قلمروی از کشف چیزی به نام گوهر اصیل آدمی سخن گفتن نه تنها به دلیل عظمت و غرابت و غیر منتظره بودن آن بلکه اصولاً از "کشف" و از یک چیز یا امر نو؛ سخن گفتن آنهم توسط کسی در سطح و مقام و مرتبت بنده؛ حیرت انگیز، سرسام آور، اعصاب خراب کن و نظایر اینهاست.
بنابر اجبار های ویژه این فضا و محیط هم؛ دست و بال و پر همچو منی در بسیار ساده و برهنه کردن مفاهیم و گزاره ها و فرضیه ها و استنتاج ها و احتجاج ها... باز نیست. با اینهم تمام تلاش های ممکن در همین جهت خواهد بود؛ برای اینکه هدف ادراک و برداشت مخاطب است و نه صرف نوشتن و منتشر کردن!
پس اگر مساعی بنده یا هر اندیشه ورز دیگر؛ برای «ساده نویسی» با مقداری «سخت کوشی» و دقت کاری و پیگیری خواننده و استفاده کننده همراه شود؛ مراد حاصل خواهد شد که چنین بادا!
+++++++++++++

نخستین تکان (شوک)؛ «افتادن سیب از درخت»:
در خزان سال 1345 ه ش (برابر با 1967 میلادی) یک تکان سخت ذهنی برای بنده اتفاق افتاد.
معلمان دورهء متوسطهء من همه آدم های خوب و مهربانی بودند؛ صرف یکتن کمی تعصب قبیلوی داشت و دیگری به همان اندازه تعصب مذهبی.
یکی از این معلمان جوانی 25-28 ساله به نام حمیدالله خان بود که ناصری تخلص میکرد. آنروز به مدد و تشویق و مساعدت او؛ جریده ای دیواری ساخته و در دهلیز مکتب نصب کردیم؛ سرمقالهء جریده را هم او نوشته بود. متنش زیاد به خاطرم نمانده مگر شروعش چنین بود:
هردم از این باغ بری میرسد     تازه  تر از تازه تری میرسد
و با این شعر جاودانه سعدی بزرگ ختم میگردید:
بنی آدم اعضای یکدیگر اند    که  در آفرینش ز یک گوهر اند
تو کز محنت دیگران بیغمی     نشاید که  نامت  نهند ؛ آدمی !
پس از ختم کار جریده؛ حمیداله خان به من و سه تن از شاگردان دیگر دعوت داد تا با او در اتاقش برویم و نان چاشت صرف کنیم.
در اتاق موصوف غذای عجیب و لذیذی خوردیم که از مرغان شکار شده تهیه گردیده بود. پیرمردی که پزندهء غذا بود؛ مورد تحسین معلم مان قرار گرفت و در مقابل برای معلم این دعا را کرد:
-         بچیم! خداوند برایت عمر نوح بدهد!
ما از معلم پرسیدیم؛ اینکه پیرمرد گفت؛ چه معنا دارد؟
 معلم حمیدالله کم و بیش اسطوره نوح را بیان کرد و گفت:
 میگویند؛ حضرت نوح ؛ نهصد سال زنده گی کرده است!
یکی از بچه ها گفت: میشه دعای پیرمرد قبول شوه و معلم صاحب ما هم نهصد سال عمر بکنند!
همه اندکی خندیدیم ولی معلم دگرگون شد؛ طوری که در ما ترس بر انگیخت؛ با اینهم آن بچه افزود: صد سالیشه خو انشاءالله خدا میته!
معلم حالت بزرگوارانه به خود گرفت و شمرده شمرده گفت:
 نه نهصد؛ نه صد؛ فقط چهل و پنج سال در نصیب ماست آنهم اگر به علتی پیشتر کشته نشویم!
فشردهء این بگو مگوی دردانگیز؛ چنان شد که ایشان از چند نسل متواتر؛ حتی روزی بیشتر از 45 سال عمر نکرده اند؛ این یک تقدیر ارثی برایشان میباشد.
 معلم حمیدالله طی اشاره به بحثی که در اولِ روز با ما داشت افزود:
 یک نقص در گوهر خاندانی ما هست!
مسلماً آنروز ها (DNA) را کس نمی شناخت و فقط به طرز مبهم از حجره و سلول سخن در میان بود و لذا معنای مبهم سخن حمیدالله خان این میشد که "یک نقص در سلول اولیهء خاندان ما هست!"
بدبختانه طی 30-35 سال گذشته؛ بنده شاهد 7 یا 8 مورد مرگ ها در خاندان حمیدالله خان ناصری در مرکز ولایت ... بودم که به شمول مورد خودش؛ همه رأس 45 ساله گی وقوع یافت و تقریباً همه هم بدون مقدمه و درد و بیماری زیاد.
واپسین هم؛ خواهر بسیار زیبا و سخت شوخ و سرشار شان بود که صرف احساس گرسنه گی غیر عادی میکرد تا جائیکه با خنده و مزاح سرِ دکتور؛ جوس و بسکیت طلبید؛ با خنده و شیطنت؛ آنرا خورد و آنگاه سر به شانه همراهش گذاشت و تمام شد.
*****
-         یک نقص در گوهر خاندانی ما هست!
آن تکانی که عرض کردم؛ فقط با شنیدن همین جمله معلم دوست داشتنی ام؛ در من متحقق شده بود. هرچه تلاش میکردم از این معما سر در آورم؛ به دشواری بیشتر بر میخوردم؛ چیز هایی که ملایان و واعظان پیرامون عمر و اجل و تقدیر و قسمت ازلی میگفتند؛ عطش کنجکاوی ام را فرونشانده نمیتوانست و پس از اینکه معلم دنیات مان در پاسخ پرسشم که گوهر آدمی؛ چه میتواند باشد؛ گفت:
-         آدم از خاک است؛ لعل و گوهر ندارد؛ هوش کنین که ایمانه از دست میتین!
دیگر از ملایان و علما! دست شستم ولی در متون مذهبی مورد دسترس جستجو ها میکردم.
در محلهء ما مردم به تربیه اسپ و کبک و بودنه و نظایر می پرداختند؛ رفته رفته متوجه شدم که در مورد همه؛ از توصیف هایی چون اصیل و غیر اصیل و خسک و دو رگه و حتی «مادرخطا» و «پدرخطا» استفاده میکنند. بعد تر دریافتم که مردم برای آنکه گاو شیری و گاو قلبه ای نیرومند و با عمر دراز و غیره داشته باشند؛ هم دنبال ماده گاو و نرگاو... اصیل میگردند و هم با وسواس و تلاش خسته گی ناپذیر جفت گیری آنها را کنترول و هدایت مینمایند. همچنان درختانی مانند توت و بادام را پیوند میزنند و در اثر پیوند؛ درختان خسک؛ به درختان «اصیل» مبدل میگردد.
از این جمله متوجه شدم که روزی پاده وان؛ آمد و از پدرم شیرینی گرفت؛ میگفت ماده گاوِ ما را با یک بُقه بیخی اصیل جوره کرده است. به راستی همانسال گاوِ ما گوسالهء تنومند و ابلق زیبا زائید. گوساله نر بود و خیلی زود از مادرش بلند قامت تر و جثه دار تر گردید. جالب آنکه گهگاه بر مادرش می پرید.
من زیاد این حقایق را با پرسشی که در ذهنم زبانه میکشید؛ رابطه داده نمیتوانستم و خیال غالبم چنان بود که آدم یک چیز دیگر است... معهذا همه اینها دروس بیولوژی مکتب را برایم دلچسپ تر و معنادار تر میساخت. یک مشغلهء ماندگار ذهنی برایم در جانوران ؛ مورد «قاطر» بود که چند تای آنرا دیده و حتی سوار شده بودم؛ موجودی حاصل جفت شدن دو جانور مختلف: (خر و اسپ)!
باغچه و فالیزی داشتیم؛ درین آوان بیشتر هوشم شد که پدرم تخم های نباتاتی را که میکارد؛ با وسواس انتخاب میکند؛ جریان شاخچه بری و کمبار کردن تاک ها، خیشاوه و «یکه کردن» بته ها و مبارزه با آفات و حشرات و علف های هرزه قبل از حاصل؛ خیلی چیز های با اهمیتی برایم پیدا کرد. حتی پدرم و همسایه ها جریان حرکت ابر ها و مقدار نسیم و شبنم ... را تعقیب مینمودند و آنها را به حاصلات و پیداوار آینده مربوط میدانستند. یخبندان زمستانی، کم بارانی و سیر بارانی، نوبت آب و الزامات دیگر محیط زراعی که موضوعات مبرهن بودند.
کم و بیش این را نیز می شنیدم که اولاد های فلان و به همان «ایستاد» نمیشود، یا مرضی و خام و نزار و معیوب به دنیا می آید. در تحلیل و تفسیر اینگونه موارد یک عده جادو و جمبل؛ بی نمازی و بدنیتی، چشم سوق و نظر بد و چیز های عجیب و غریب دیگر را قطار میکردند و به نظرم همیشه هم با خویش گرفتار تناقض ها شده و هنگام بیچاره و بی منطق شدن "والله اعلم" میگفتند و میگریختند؛ مگر تک و توکی از ازدواج ها سخن به میان می آوردند و از جمله یکی از علل را پیوند های زناشویی اقارب بسیار نزدیک وانمود میکردند.
دیده بودم که به خاطر مبارزه با اینگونه آفات؛ مردم زیاد زحمت میکشند؛ تعویز و تومار و الاس و چقور و بخشی گری و خیر و خیرات و نذر و نیاز... زیادی میکنند. قربانی های حیوانی و صدقه رد بلا که غالباً هفته وار هر سو بر پا میگردید.
مشکل نازایی بعضی زن ها و عقامت مرد ها چه فتنه ها که به پا نمیکرد.
آهسته آهسته ذهنم این گستره ها را عقب گذاشت و حتی از مردن و نمردن هم آنسوتر راه کشید. گذشته از قد و قواره و پر زوری و کمزوری و زشتی و زیبایی... هزار ها خوی و خصلت عجیب و غریب و باور و پندار و کردار ضد و مضاد در افراد بشری دور و پیش حاکم و فرمانرواست که تقریباً هیچکس قادر نیست؛ در صورت خواست و اراده هم بر آنها غلبه نماید یا قادر به تغییر و تخفیف شان شود.
آنچه در کتاب های اخلاقی و مذهبی و تصوفی هست یا توسط معلمان و واعظان و ناصحان خواسته میشود؛ با آنچه در روح و ضمیر و اخلاق عملی و باور و جذبه و انگیزهء کسان متبارز میباشد؛ کمترین وجه تشابه را دارد.
وضع تا جائیکه چشم کار میکرد و عقل میرسید همان بود که منجمله حافظ بزرگ تصویر کرده بود:
این چه شوریست که در دورقمرمی بینم
همه افاق؛ پُر از فتنه و  شر می بینم
هر کسی ؛ روز بهی می طلبد از  ایام
عجب آنست که هر روز؛ بتر می بینم
ابلهان را همه شربت زگلاب و قند است
قوت  دانا همه از خون جگر می بینم
اسب تازی شده مجروح به زیر  پالان
طوق زرین همه بر گردن خر می بینم
دختران را همه جنگست و جدل با مادر
پسران  را همه بد خواه  پدر می بینم
هیچ  رحمی  نه برادر به  برادر دارد
هیچ شفقت نه  پدر را به پسر می بینم
.....................
همین خواجه حافظ تا بدانجا رسیده بود که فریاد کند:
                 آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست  
                 عالم دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی!
وقتی به متون ترجمه شدهء قرآن دسترس پیدا کردم؛ منظرهء خلقت آدمی؛ زیاد توجه و اندیشه ام را برانگیخت؛ خوشبختانه پیشتر از آن آثاری در راستای «اسطوره و رمز» خوانده بودم که برخورد با اساطیر قرآنی را برایم سهل ساخته بود و بنابر این به معانی و پیام های رمزی و زمانی – مکانی قرآن راحت تر میرسیدم .
ولی منظرهء خلقت آدم و هبوط آن بر زمین و سپس شروع به تولید مثل کردن او و بی بی حوا و اولادهء شان از یکطرف و اینکه آدم غیراز آفریدگار؛ باید مسجود همه فرشتگان و مخلوقات باشد؛ موجب دیگرگونی های بیشتر روانی در من گردید.
از یکطرف اینکه در اول ها خواهر و برادر از نخستین اولادهء آدم؛ همسر هم شده و به تولید مثل می پرداختند؛ برایم عادی و طبیعی جلوه میکرد؛ چون ترتیب دیگری ممکن نبود و از طرف دیگر بنابر ذهنیت های پیشینه می انگاشتم که احتمالاً همین اجبار؛ صدماتی بر گوهر نوع بشر وارد کرده است؛ چنانکه طی نسل های محدود آینده؛‌ فرزندان آدمی چنان مردمان سرکش و بد اخلاق و زیانکار تشریف فرما میشدند که پیامبران الهی را ذله و درمانده و عصبانی میکردند و حتی به قتل می رسانیدند و لذا حسب خواست و دعای بد آنان؛ ذات قادر مطلق تخم و ریشه این وآن قوم را به آب و آتش و بلیات عدیدهء دیگر سپرده مانند توفان نوح و سرنوشت اقوام عاد و ثمود وغیرهم طی لرزاننده ترین کیفر های عمومی شامل صغیر و کبیر همراه با احشام و زنده جانهای دیگر و اراضی مورد سکونت شان؛ نیست و نابود میفرمود.( درمتن کامل کتاب این موارد منظماً تشریح و تإلیف خواهد شد.)
خلاصه طی دورانهایی که قرآن روایت میکرد؛ اولاده آدم نسل پی نسل خرابتر شده میرفت و قوم برگزیده و عهدبسته با الله تعالی یعنی اسرائیل هم چندان اخلاق و فضیلتی بالاتر از دیگران متبارز نساخت.
در استقامتی انسانِ اشرف المخلوقات و دارای تاج "کرمنا" و لیاقت مسجود فرشتگان بودن؛ کلاً در خسران تعریف گردید:
"والعصر ان الانسان لفی خسر"= سوگند به عصر و زمان که انسان در خسران و زیان است!
من از این تعریف قرآنی؛ این معنا را نمی گرفتم که انسان اصلاً برای زیانکاری و تبعات آن آفریده شده است بلکه این معنا را میگرفتم که او؛ آنقدر حایز اراده و اختیار و انتخاب آفریده شده که خواه زیانکاری و خسران و خواه صوابکاری و برترسازی مقام خویش را بر گزیند. که در برههء جاری او به خسران گرائیده و خویشتن را محکوم به خسران بیشتر و بیشتر ساخته است.
وقتی به مطالعات تفصیلی در تاریخ جهان باستان و باستان شناسی که اصلاً در مکاتب میسر نبود؛ پرداختم؛ دریافتم که خیلی از روایات اساطیری بخصوص در زمینهء مورد جستجوی من؛ با داده ها و اکتشافات دانش همخوانی دارد.
+++++++++++++++++
از تمام انواع پرسش ها؛ انتقاد ها و نظریات شما درین راستا استقبال میشود.
ایمیل ویژه: برای دریافت سوال و نظر و تبصره:
مبلایل برای تماس مستقیم:
+918860054225

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر