ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه

نامها وقصه های فلکلوریک کابل



نوشته کریم پوپل











    

ده افغانان
شهر کابل محوطه بود که بطرف شمالش دریای کابل جنوبش بالاحصار شرقش چمن حضوری و غربش کوه شیر دروازه بود . از آن دور تر یعنی نوآباد ،دهمزنگ ، ده افغانان ، شهر آرا ، ده کیپک ، چهاردهی وغیره به نام دهات یاد می گردید. در زمان امیر عبدالرحمن خان  شخص بنام حبیب اله  از  مردمان کوچی متهم به قتل خواهر خود میشود. عبدالرحمن خان ومحاکمه وقت این شخص را برای مدت 25 سال حبس می نماید. حبیب اله پسر یک یکی از خوانین کوچی بود . پس از محاکمه حبیب اله تمامی خانواده حبیب اله بخاطر خبر گیری ونان دادن حبیب اله در ده افغانان مسکن گزین میشوند . این گروپ کوچی مالدار بودند آنها برای مردم کابل شیر پنیر گاو وگوسفند تربیه مینمودند.  بدین لحاظ مردم کابل این ده را به نام ده افغانان گذاشتند.
جوی شیر
به احتمال قوی جوی شیر در زمان یکی از این دو شخص حفر گردیده است. چندرا گپتا موری پدر اشوکا(250ق م) ،ویا ظهیرالدین محمد بابر مغول 899هجری شمسی . زیرا در هردو دوره تعداد زیاد هندو ها در کابل زندگانی داشتند. جوی شیر یکی از بزرگترین و طویل ترین جوی کابل بود.  درین جوی اهل هنود  مطابق به رسم خود شیر می ریختند.  در زمان چندرا گپتا هنوز بودیزم در کابل مروج نگردیده بود  هندویزم پا برجا بود. درآنزمان هندوان کابل را به نام بهشت یاد می نمودند زیرا کابل سرمنشع سه دریابود . بدین لحاظ هندوان بزرگترین معبد خودرا بنام آسمائی در کنار جوی شیر اعمار نموده بودند.
 بابر شاه در حصه اعمار جوی ها وباغها خیلی تلاش نمود. زمانیکه بابر به کابل حمله مینماید  تصادفاً در همان روز در کابل یک زلزله شدید رخ میدهد. مردم کابل به عوض جنگ در جستجو مردگان خودمیشوند. بابر زمانیکه مردم را بااشک میبیند با مردم کابل همدردی می کند. او وسربازانش در اعمار کابل کوشش زیاد نمودند. پس از آن بابر  در دل مردم جای گرفت. سپس بابر ،مادرش در شهر کابل بنا های اعمار نمودند.  پس از اینکه بابر پایتخت را از کابل به آگره انتقال داد . شهر دار کابل شخص بنام علیمردان  خان کار اعمار شهر را پیش می بردو علیمردان خود نیز باغی را بنام علی مردان اعمار نمود که نام آن تا اکنون زنده است.


سرای شهزاده
بسیاری دوستان 30-50 سال در کابل زندگی می نمایند ولی در مورد سرای شهزاده شاید چیزی  ندانند. سرای شهزاده (سرای سنگ ماشه ) اولین مارکیت سیاه تبادل اسعار است که در سال 1935توسط شهزاده عبدالعزیز  نواسه هفت پشت احمدشاه بابا  به بنیاد گذاشته شد. عبدالعزیز در سال 1314 زمین این سرای را به مبلغ 700 هزارافغانی  از دولت  خرید .درآن  زمان هاشم خان کاکای ظاهرشاه صدراعظم وقت بود.  شهزاده عزیز دارای شش پسربود. پس از وفات  شهزاده عبدالعزیز تیمورشاه احمدشاه وبابر شاه  در سرای مذکور سهیم بودند .اکنون  بابرشاه ابتکارعمل را بدست دارد. بلاثر جنگهای تنظیمی این سرای تا اکنون سه بار چور ویکبار پس از چور سوخته است.تنظیم که مسولیت امنیت این تعمیر رااز سال1992-1995 داشت شورای نظار بوده است.  در طول سالهای جنگ 20  صراف کشته  وسرمایه 200 صرافی  سرقت شده است. پولهای سرقت شده توسط افراد مسلح در اثنای انتقال  پول  ،یا  ربودن صراف ، داخل شدن به دکان ویا خانه صراف صورت گرفته است. این سرای در اقتصاد و سرنوشت کشور رول ارنده را بازی نموده است. پس از سال 2002بانک مرکزی  افغانستان، بانک جهانی و صندوق وجهی با این سرای همکاری اقتصادی داشته در استناد تبادل اسعار کمک بشر دوستانه خودرا انجام داده اند.، قبلاً در هفته 60-50  میلون دالر را به این بازار عرضه میداشت . فعلاً تا حدود تقلیل یافته است. بالا ثر این کمک نرخ  اسعار در طول ده سال وضیعت  نسبتاً ثابت را داشته است. قابل یاد آوری میدانم درسال جاری مبلغ 119 ملیارد افغانی در دوران است در حالیکه سالهای گذشته 90 ملیارد افغانی در گردش بوده است . که 25 فیصد افزایش را نشان می دهد . علت آن کاهش دالردر بازار و افزایش قیمت اجناس میباشد.
کارته سخی
در زمان سلطنت احدشاه بابا پادشاه بخارا مردم شمال را علیه حکومت ابدالی تحریک می نمود. پس از اینکه قشون احمدشاه بابا بلخ را تصرف نمود  شاه ولی خان  بامیزائی را به بدخشان فرستاد.  شاه ولی خان  صدراعظم خرقه مبارک را از بدخشان به مزار واز مزار شریف بکابل و قندهار انتقال داد. در محل که زیارت سخی کابل قرار دارد . قشون احمدشاه بابا برای چند شب استراحت نمودند.  خرقه مبارک را دربالای سنگی گذاشتند که فعلاً دربین خود یک چاک دارد .  درهمین شب یکی از درباریان احمدشاه بابا فوت نمود که از اهل تشیع بود. احمدشاه بابا این شخص را درهمین جا دفن نمود. چون مردم شهر سخت مذهبی بودند  محل که خرقه گذاشته شده بود آنرا زیارت شمردند ودر آنجا مسجد اعمار نمودند. از اینکه شخص فوت شده یکی از بزرگان اهل تشیع بود سایرمتقدین  این مذهب نیز مردگان خودرا درهمین محل دفن نمودند. امروز زیارت سخی یکی از مهمترین محله مذهبی تاریخی وتفریحی مردم کابل گردیده است .
شهدای صالحین
درسال 32 ه ش لشکر اسلام از دو سمت بکابل حمله نمودند از راه دهمزنگ و از بالای کوه شیردروازه لشکر اسلام که از راه دهمزنگ حمله نمودند توانستند دیوار را شکاف وداخل کابل شوند ولی لشکر که از راه کوه خواجه سفا یا شیر دروازه حمله نمودند همه کشته شدند. واین شهیدان در همین محل دفن شدند که بنام شهدای صالحین یاد می گردد.
عاشقان عارفان
ریارتگاه خاص مردم کابل است که در آن جا غرض مراد خود میروند. در محل عاشقان وعارفان متنفذین ، ادبا ، شاعران ، دانشمندان ، شهزادگان و عاشقان  قدیم کابل مدفون گردیده است. این محل به همین معنی نام گرفته است. مردم کابل همیشه با کلتور بوده به بزرگان دین و علم که افغانی بوده اند احترام داشته و به کسانیکی در زندگانی نزدیک به خداوند بودند بصفت زیارت قبول نموده اند. ولی هستند کسانی تا که مرده عربی نباشد آنرا زیارت قبول نمی نماید.

کوچه اندرابی
نام یک فامیل بزرگ است که  از اندراب بکابل می آیند و در محوطه کنار دریای کابل بودباش را آغاز نمودند. بدین لحاظ مردم کابل آنها را اندرابی می گفتند. این مردم  تجارت حیوانات را می نمودند . حیوانات را از ولایات بکابل آورده میفروختند. آنها درهمین محل سرای را اعمارنمودند  که در آن سرپرستی حیوانات را مینمودند پس از آن آهسته آهسته توسعه یافت .در زمان نادرشاه دردو طرف اندرابی سرک سازی نمودند.و تعمیرات ساخته شد.
گذر سردار جانهان خان

سنگ تهداب این کوچه را سردار جهان خان پوپلزای سپهسالار احمدشاه بابا گذاشته است.  سردار محمد جهانخان زمانی به سمت حکمران پنجاب مقرر شد. در شورش سکها وی دوباره بطرف وطن عودت نمود درهمین زمان خانه در کابل بنا می نماید. زمانیکه تیمورشاه پادشاه میشود پس از مدتی اورا از وظیفه سبکدوش نموده در دشتهای فراه تبعید می سازد.  در زمان عبدالرحمن خان یکی از اولاده او بنام مهندس برگیت عبدالغیاث خان قومندان قوای کار حربی مقرر میشود. برگیت عبدالغیاث در توسعه کوچه زحمات می کشد. او مکتب را غرض تربیه اولادهای خود بنام مکتب ابتدایه سردارجهان خان تاسیس می نماید.  برگیت عبدالغیاث راه شبر را به 40000 طلا اشرفی ونقره نیکلای اعمار می نماید. ودر زمان امان اله خان سرک غازه وپغمان را اعمار می نماید. پسر برگیت عبدالغیاث  فرقه مشرعبدالطیف خان پوپل (مشهور به عبدالطیف کمیدان)  هم صنفی امان اله خان بود. امان اله خان در زمان سلطنت خود عبدالطیف خان را منحیث لوی درستیز مقرر نمود. عبدالطیف خان یک گروپ از پوپلزایان را از قندهار به این گذر ناقل ساخته همه را به بصفت افسر گارد شاهی مقرر نمود.که مردم آنها را بنام شاهی یاد مینمودند.  الی سال 1342 همه پوپلزای درین کوچه زندگی مینمودند. پس از 1342 هرکس به هرطرف کابل پراگنده شدند. امروزفقد  یک فامیل بنام خلیل اله پسر کرنیل آصف باقی مانده است.  مردم این کوچه قصه های دارند که دو آنرا بشمادر قلم مینویسم.


برگیت عبدالغیاث مهندس موسس سرک راه شبر ، غازه پغمان، مکتب سردار جهان خان کابل
حمام سوته پایها
در گذر سردارجهان حمام ژولیده وجود دارد که عمرش از 100سال بیشتر است. ولی ازروز  اول الی امروز دریک لوحه کج نوشته شده است « حمام عصری» .بعضی از مردم این حمام را بنام چقرک نیز می گویند. قبلاً این حمام مانند سینما در هفته یک روز زنانه میشد. بیاد دارم زمانیکه مادران اطفال خودرا به حمام میبرد یک شب قبل اولادها را واسیلین چرب میکردند تا چرکهای شان نرم شود. اطفال قبل از کیسه حق استعمال  صابون را نداشتند زیرا چرک سوخته میشدند. مادران در شستن اولاد سوم  و چهام بنسبت ذیقی هوا خسته شده پسران باقی را با لت وکوب شستشو می نمودند.بهترین شادی اطفال حمام رفتن با پدر بود زیرا پدر اذیت نمیکرد ودرآخر لبلبو می خرید.  
روز از روزها مردی در تاریکی شب  به حمام میرود . داخل حمام میشود زمانیکه بالای خود آب می پاشد متوجه میشود که پاهای  کسانیکه نزدیک دیگ است مانند پای عادی نبوده بلکه گیرد و دبل است. مرد بتشویش میشود دوباره در جای که اشیای خودرا مانده است می آید به مرد که درکنارش نشسته آهسته میگوید برادر در نزدیک دیگ پاهای مردان مانند سوته واری بود. مرد پای خودرا بیرون می کشد میگوید بنظر شما همینطور.مرد یکقد میپرد میبیند که پای این شخص هم مانند دیگران است. به عجله بیرون برآمده خواست لباس های خودرا بپوشد. کسیکه لنگ خشک می دهد آمد که لنگ بدهد مرد به  لنگ ده گفت برادر در داخل حمام تمام کسانیکه جان خودرا میشویند پایشان سوته واری است. نفر لنگ ده پای خودرا بیرون می کشد میگوید همینطور . مرد بلرزه میشود به عجله لباس خودرا میپوشد بطرف دخل می رود به کسیکه کناردخل نشسته میگوید برادر این حمام شما بی سر واری است تما کسانیکه در حمام هستند پاهای شان سوته واری است. درین زمان حمامی  پای خودرا بیرون می کشد میگوید همینطور. مرد دیگرجای شک برایش باقی نمی ماند به عجله بیرون می آید دوان دوان طرف خانه در حرکت میشود. در نزدیکی حمام چند مرد را می بیند که میخواهند حمام روند می ایستد وبرای آنها میگوید که برادر در این حمام آدمهای عجیب را دیدم که پاهای شان مانند سوته بود. درین وقت یکی از مردان پیش میشود پای خودرا از بوت می کشد میگوید همینطور مرد موهای سرش می خیزد می بیند که پای اینها هم سوته واری است.  او دیگر از همه خوف نموده به عجله خودرا به خانه می رساند تب شدید سراپا بدن اورا می گیرد . فردا توخال می کشد.  او تا  دو ماه در بستر مریضی بود. پس از دوماه شفا می یابد و قصه را به همه میکند







                 
      
 میمون عبدالوهاب
عبداوهاب در یکی از ادارات کار می کرد شخص صادق بود.  دولت وقت اورا به صفت ولسوال نورستان مقرر نمود . پس از چند سال دوباره در گذر سردارجهانخان  به خانه خود آمد و وظیفه گرفت. یگانه تحفه که از نورستان با خود آورده بود  چوچه شادی بود. این چوچه شادی برای اطفال کوچگی ها در روزهای اول جالب بود. اطفال چوچه را اذیت می نمودند. زمانیکه این چوچه کلان شد یک قوغ آتش گردید  در هر جای که دست می زد آنجارا ویران می گیرد.. کار این شادی فقد خرابی بود . عبدالوهاب برای این شادی قفس خرید وگاهگاهی اورا که زیاد خرابی می کرد به قفس می انداخت.  شادی شروع کرد به خراب کردن خانه همسایه ها ؛هرکس که کالا میشست بالای کالا یک پهره دار مقرر مینمود . زیرا اولین خرابی شادی پاره کردن وچتل کردن لباس ها بود که در تناب اویزان میبود. کار دوم شادی مالهای همسایه هارا دزدی می کرد و در قفس خود می آورد . هر کس که چیزی را گم میکرد خانه عبدالوهاب را تک تک میزد. کار سوم این شادی طوری بود که مال یک خانه را به خانه دیگر می انداخت بردن آفتابه لباس صابون کاسه ستل  بوت  خمیر وغیره اشیای خورد را ازیک خانه به خانه دیگر می انداخت. کار چهارمش این بود که از زنها نمی ترسید اگر زنها هرچه گم شو می گفت بی تفاوت باقی می ماند اگر تنها میبود موی کنک می کرد.. کار پنجم آن هرکس اورا با سنگ می زد او نیز اورا با سنگ می زد که این کار خیلی خطر ناک بود زیرا شادی همیشه دربام ها بود  وقتی که سنگ می انداخت بالای سر هرکی میخورد فغانش را می کشید..جالبترین قصه که سراسر کابل پیچید برای شما قصه می کنم.
در گذر سردار جهان خان  شخص بود که بنام کرنیل آصف خان پوپل یاد می گردید. او یک افسر متقاعد بود. آصف خان پولهای که در تمام عمر جمع نموده بود به هزار افغانیگی  تبدیل نموده بود. گاهگاهی پول های خودرا آفتاب می داد. روز از روزها آصف خان به بام میرود گلیم را با بالشت دربام میبرد. پولهای خودرا در روی گلیم فرش می کند تا آفتاب بیبیند . چون آفتاب ماه میزان مزه داربود آصف خان بخواب میرود. در همین موقع شادی که یک پرچه آتش شده بود ازین بام می گذرد متوجه میشود که چیزی برای خراب کردن وجود دارد. شادی نزدیک آصف خان میشود می بیند که آصف خان خواب است. سپس می نشیند وهزاری ها را پاره پاره می کند ویک دانه را هم سالم نمی ماند.  در پاره کردن آخرین هزاری آصف خان از خواب بیدار میشود. شما خود تصور کنید که بالای چنین مرد چه واقعه رخ می دهد. آصف خان چیغ می زند وفریاد می کشد صدا میزند  بکشید این شادی ،او را برای من بیاورید که توته توته کنمش  فریاد ها بلند میشود گاهی عبدالوهاب دعو می خورد وگاهی دوای بد. همه مردم کوچه جمع میشوند وجالبترین چیز را در طول عمر خود می بینند. قصه کوتاه! خرابی شادی از خانه ها به کوچه ها می کشد. مردم همه در صدد کشتن شادی میشوند ولی گرفتن وکشتن شادی چالاک وشوخ کار آسان نبود پسانها شادی بدماش منطقه شده بود کس اورا با سنگ زده نمیتوانست دریک ثانیه صدبام را گدود میکرد. کس اگر سرش غالمغال می کرد موهای پشت گردنش بلند می شد چشمانش پلق چنان بالای انسان قهر میشد تصور می نمودی که  حالی حمله می کند.  شادی خانه عبدالوهاب را نیز ترک میگوید .تمام کوچه ها و خانه ها خانه او میشود. در بالای هر خانه که می آمد اطفال وزنان او را با سنگ می زدند. تا آنکه یک فامیل از مردم جاجی دریکی از کوچه ها تفنگ  داشت و آنها با تفنگ  شادی را کشتن. کشتن شادی به سرعت در کوچه ها پیچید و همه نفس راحت کشیدن هرکس که جاجی را میدید سلام می انداخت سپس خیر بیبینی میگفت . زنان واطفال خوش بودند که از جنجال پهره داری خلاص شدند.




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر